اگر از من بپرسند در تمام سال‌هایی که کار کرده‌ام، کدام تجربه بیش از هر چیز در من ماندگار شده است، احتمالاً پاسخ من «معلم بودن» خواهد بود.

سال‌ها فرصت داشتم در مقطع متوسطه اول، نرم‌افزارهای مجموعه Microsoft Office شامل Word، Excel، PowerPoint، Access و Publisher و همچنین نرم‌افزارهای خانواده Adobe مانند Photoshop، Illustrator، InDesign و سایر ابزارهای گرافیکی را به دانش‌آموزان آموزش دهم. اما هرچه زمان گذشت، بیشتر متوجه شدم که کلاس درس، خیلی فراتر از آموزش چند نرم‌افزار است.

آموزش، فقط انتقال دانش نیست

در ابتدای مسیر تصور می‌کردم وظیفه معلم این است که مفاهیم را به بهترین شکل منتقل کند؛ اما خیلی زود فهمیدم که دانش‌آموزان، بیش از آنکه حرف‌های ما را به خاطر بسپارند، رفتار ما را یاد می‌گیرند.

شیوه برخورد، میزان صبوری، احترام به سؤال‌های ساده، نحوه مدیریت اشتباهات و حتی واکنش به موفقیت یا شکست دانش‌آموزان، همه بخشی از فرآیند آموزش هستند. گاهی یک رفتار درست، اثری ماندگارتر از یک جلسه کامل تدریس دارد.

سخت‌ترین بخش؛ پیدا کردن تعادل

شاید یکی از دشوارترین چالش‌های هر معلم، ایجاد تعادل باشد.

از یک طرف کلاس نیاز به نظم، دیسیپلین و مدیریت دارد؛ از طرف دیگر اگر فضای کلاس بیش از حد رسمی و خشک شود، خلاقیت و مشارکت دانش‌آموزان از بین می‌رود.

همیشه تلاش می‌کردم بین این دو نقطه تعادل برقرار کنم؛ نه آن‌قدر سخت‌گیر باشم که دانش‌آموز از پرسیدن سؤال بترسد و نه آن‌قدر راحت که کلاس از مسیر اصلی خود خارج شود.

کلاسی را دوست داشتم که در آن دانش‌آموز بتواند بدون ترس سؤال بپرسد، ایده بدهد، اشتباه کند و دوباره تلاش کند.

نرم‌افزار فقط یک بهانه بود

وقتی Photoshop یا MSWord تدریس می‌کردم، هدف فقط یاد گرفتن ابزارها نبود.

دوست داشتم دانش‌آموزان یاد بگیرند چگونه مسئله را تحلیل کنند، چگونه برای یک طرح فکر کنند، چگونه قبل از اجرا ایده‌پردازی کنند و چگونه از خلاقیت خود استفاده کنند.

در آموزش Word یا PowerPoint هم تلاش می‌کردم صرفاً دکمه‌ها و منوها را معرفی نکنم؛ بلکه به آن‌ها نشان دهم که یک ارائه خوب چگونه ساخته می‌شود، چگونه اطلاعات را منظم کنند و چگونه بتوانند منظور خود را بهتر منتقل کنند.

به مرور متوجه شدم مهم‌ترین مهارتی که می‌توان آموزش داد، «فکر کردن» است؛ نه صرفاً «کلیک کردن».

پژوهش، مهم‌تر از حفظ کردن

همیشه دوست داشتم دانش‌آموزان فقط مصرف‌کننده اطلاعات نباشند.

اگر سؤالی مطرح می‌شد که پاسخ آن را نمی‌دانستند، ترجیح می‌دادم مسیر پیدا کردن پاسخ را یاد بگیرند تا اینکه جواب آماده دریافت کنند.

پژوهش کردن، جست‌وجو کردن، مقایسه کردن منابع، آزمون و خطا و رسیدن به نتیجه، مهارت‌هایی هستند که بسیار بیشتر از حفظ کردن چند دستور نرم‌افزار ارزش دارند.

دنیا مدام در حال تغییر است؛ اما کسی که یاد گرفته باشد چگونه یاد بگیرد، همیشه می‌تواند خود را با تغییرات هماهنگ کند.

خلاقیت؛ چیزی که نباید قربانی آموزش شود

یکی از لذت‌بخش‌ترین لحظه‌های تدریس، زمانی بود که دانش‌آموزان راه‌حلی متفاوت از چیزی که انتظار داشتم ارائه می‌دادند.

گاهی طرحی می‌ساختند که از نظر فنی کامل نبود، اما ایده‌ای درخشان پشت آن قرار داشت.

همیشه سعی می‌کردم به جای اینکه همه خروجی‌ها شبیه نمونه معلم باشند، به تفاوت‌ها ارزش بدهم. چون خلاقیت دقیقاً از همین تفاوت‌ها شکل می‌گیرد.

آموزش اخلاق، بدون گفتن جمله‌های اخلاقی

کم‌کم فهمیدم آموزش اخلاق، با نصیحت کردن اتفاق نمی‌افتد.

دانش‌آموزان بیشتر از آنکه به حرف‌های معلم گوش دهند، رفتار او را مشاهده می‌کنند.

احترام گذاشتن، مسئولیت‌پذیری، وقت‌شناسی، انصاف در ارزیابی، پذیرفتن اشتباهات، گوش دادن به دیگران و حفظ آرامش، شاید مهم‌ترین درس‌هایی باشند که بدون نوشتن روی تخته منتقل می‌شوند.

معلم بودن یعنی هر روز، حتی وقتی در حال تدریس نرم‌افزار هستی، الگوی رفتاری چندین نوجوان باشی؛ مسئولیتی که گاهی از خود آموزش نیز سنگین‌تر است.

چیزی که از دانش‌آموزان یاد گرفتم

شاید تصور شود معلم فقط آموزش می‌دهد، اما واقعیت این است که معلم نیز هر روز در حال یاد گرفتن است.

کنجکاوی بچه‌ها، نگاه متفاوتشان به دنیا، سؤال‌های غیرمنتظره و انرژی بی‌پایانشان بارها باعث شد خودم هم دوباره یاد بگیرم، دوباره تحقیق کنم و حتی بعضی چیزها را از زاویه‌ای جدید ببینم.

شاید به همین دلیل است که هنوز هم هر وقت به آن سال‌ها فکر می‌کنم، اولین چیزی که به ذهنم می‌آید نرم‌افزارها نیستند؛ بلکه چهره دانش‌آموزانی است که با اشتیاق چیزی جدید را کشف می‌کردند.

معلم بودن، یک شغل نیست

امروز شاید دیگر بیشتر زمانم را صرف طراحی، برندسازی، مدیریت پروژه‌های خلاق و تجربه‌های جدید می‌کنم؛ اما بخشی از هویت من همیشه همان معلمی خواهد بود که تلاش می‌کرد پشت هر درس، چیزی فراتر از آموزش نرم‌افزار قرار دهد.

اگر حتی یکی از آن دانش‌آموزان امروز با اعتمادبه‌نفس بیشتری فکر می‌کند، خلاق‌تر مسئله‌ای را حل می‌کند یا با احترام بیشتری با دیگران رفتار می‌کند، احساس می‌کنم بخشی از مأموریت آن روزها به نتیجه رسیده است.

شاید آموزش نرم‌افزار، دلیل ورود من به کلاس بود؛ اما دلیل ماندن، خودِ دانش‌آموزان بودند.

باری که هنوز روی شانه‌هایم حس می‌کنم

گاهی از خودم می‌پرسم این حس از کجا آمده است؛ علاقه است؟ مسئولیت است؟ یا دینی که نسبت به کسانی دارم که روزی به من آموزش دادند؟

تنها چیزی که می‌دانم این است که هنوز، بعد از تمام این سال‌ها، احساس می‌کنم بخشی از دانشی که با سختی، آزمون و خطا، شکست و تجربه به دست آورده‌ام، نباید فقط برای خودم بماند.

هر بار که موضوع جدیدی یاد می‌گیرم، ناخودآگاه به این فکر می‌کنم که چطور می‌شود آن را ساده‌تر، قابل‌فهم‌تر و کاربردی‌تر به دیگران منتقل کرد. شاید برای همین است که هیچ‌وقت آموزش از زندگی حرفه‌ای من جدا نشده؛ حتی وقتی دیگر در کلاس درس حضور نداشتم.

سال‌ها طراحی کردم، برند ساختم، پروژه‌های رسانه‌ای را مدیریت کردم و تجربه‌های مختلفی به دست آوردم؛ اما هنوز همان حس معلم بودن را در وجودم حفظ کرده‌ام. حسی که می‌گوید اگر چیزی را یاد گرفته‌ای، مسئولیت داری آن را به نسل بعد منتقل کنی؛ شاید آن‌ها مجبور نباشند همان مسیر دشواری را دوباره طی کنند.

به همین دلیل است که یکی از اهداف جدی زندگی حرفه‌ای من، تدریس در دانشگاه و فعالیت به‌عنوان استاد حوزه رسانه و مدیا است.

نه صرفاً برای ارائه چند واحد درسی یا انتقال چند سرفصل آموزشی؛ بلکه برای ساختن فضایی که در آن دانشجو یاد بگیرد سؤال بپرسد، تحلیل کند، پژوهش کند، خلاق باشد و مهم‌تر از همه، یاد بگیرد چگونه مستقل فکر کند.

اگر روزی در دانشگاه تدریس کنم، امیدوارم دانشجویانم سال‌ها بعد، بیش از آنکه اسلایدها و جزوه‌ها را به خاطر بیاورند، شیوه فکر کردن، اخلاق حرفه‌ای و نگاهی را که در کلاس شکل گرفته بود به یاد داشته باشند. به گمان من، این همان میراثی است که یک معلم می‌تواند از خود به جا بگذارد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *